25 September 2007

drunk


به دو بینی دچار شده ام، چندان که پیاپی جرعه های ویسکی را سر کشیده ام، چندان که نخهای سیگار را پیاپی آتش کرده ام. تنها رخوت کوتاهی در فاصله میان زندگی و مرگ! خانم ها ، آقایان من مستم و هیچ چیز در این لحظه رخوتناکتر از این نیست. داستان ، داستان پیک هفتم است، همیشه این پیک برای من حادثه ساز بوده است؛ و من امشب پیک هشتم را سر می کشم واینجاست مرز بین واقعیت وخیال! گفتی مرزها را درنوردیدی، حال در آغوشم سکنا گزیده ای، گفتی تو را یاری این نیست! سیگاری می گیرانم، چگونه تو در دو آغوش جای می گرفتی؟! اما بیاد دارم که ساعتی پیش تورا ندا سر دادم که نسبیت، سوال است که مرا ز تو دور می سازد. سعی می کنم که یاد بگیرم همه جای تعقل راه اصلح نیست! پس دوستت می دارم بی احساس هندسه ای، دوستت میدارم ،لبانت را، اندامت را و عشقت را؛ حال که چنین رقم می زند سرنوشت عشقت را، مرا چه باک از درخت و فصل. دوستت می دارم ریرا. شاید اینها شادی سکرآوری است، شاید این زاده هوسی است، کوتاه، اما چه هورمون چه عشق، دوستت می دارم، حال چه فرق می کند راه رسیدن به تو

No comments: