
باز هم شب، باز هم مثل همیشه سر به سرم میگذاری، باز هم داستان برایم می گویی، از خودت از دوستانت و از فردایت. تا به کی، این نام آهنگیست که پخش می شود: حرفها دیگه تکراری، قولها دیگه پوشالی، صبرم دیگه لبریزه، اشکهام دیگه خشکیده………. چه تلخه لمس پوچی، جا ماندن از سیر زمان، چه سرده تنهایی، با موندن، بی همدم، تا به کی به امید واهی خوش بودن تا به کی، تا به کی در پناه شب تنها خوندن تا به کی، تا به کی، تا به کی. گفتی اگر نباشی او می میرد، گرچه توان درک این جمله را ندارم اما باید اعتراف کنم که تا حدی به او حسادت می کنم، حداقل به گفته تو او می تواند معنای عشق را در تو جستجو کند اما من همچنان گمگشته در درازای زمان و دروغ بزرگی بنام تاریخ در وهمی دلچسب به پیش می رفتم، بی احساس عشقی. تو را ندا دادم: به آرامی آغاز به مردن می کنیم، حال که دوباره می اندیشم شاید بخواهم زمان را به عقب برگردانم و بگوبم" مگذار به آرامی شروع به مردن کند! باز هم همان تضاد صمیمی به سراغم می آید. در جایی که همه ما، نه به آرامی بلکه به تندی آغاز به مردن می کنیم پس دیگر آیا جایی برای ایثار باقی می ماند؟ کسی گفت: راه عقل، پای لنگیست که نمی توان با ان مسافت زیادی را پیمود.تا به کی به امید واهی خوش بودن، تا به کی ، تا به کی در پناه شب تنها خواندن تا به کی، تا به کی. در اینجا بود که صدای شاسی ضبط صوتش او را به خود آورد، آهنگی که دوست می داشت به آخر خود رسیده بود
4 comments:
چه تلخ می نویسی ای یار
ای یگانه ترین یار
آن شراب اگر جام شوکران هم باشد
به شنیدن دوباره ی صدایت می ارزد
حتی اگر به کوتاهی آهی-
یا بختیار باشم و
حریر نگاه سردت را دوباره پیچیده در بخاری آبی رنگ معلق ببینم -
شاید اگر تورا و مرا جسارتی بود
اندک حتی
موسیقی دلخواه تو آوای باد و
موسیقی دلچسب من سوت قطاری نمی شد...
شاید اگر این میز میان گیسوان خاطره و دستهای امروز نبود
بوسه هایت را در قفس قناری بر جای نمی گذاشتی
آنکه حسادت می کند تو نیستی
منم
به سرین گاهت که همواره...
آنکه حسادت می کند اوست
که اینهمه بودن او بر هیچ می نشیند
و تنها خاطره ی حضور تو
هیچی لحظه هایم را به بودن می کشاند...
عشق از سرانگشتانت می تراود
در صدایت می رقصد
و با نگاهت به بار می نشیند
عشق در راه رفتن زورقیت موج می زند
اما افسوس...
Post a Comment