
جوانی گفت: امسال هورامان یکدست سیاهپوش بود، تمام درختان بلوط در آتش انتقام مادر زمین سوخته بودند؛ پیر مردی می گفت: حیوانات جنگل مجال و مفری برای نجات جان خود نداشتند، گفت که صدای جیغ های لاکپشتی را می شنیده که از حرارت آتش زجه می زده است، در این میان رندانی نیز پیدا شدند که برای کنترل و خاموشی آتش رهسپار جنگل شدند اما آنها نیز در آتش انتقام مادر زمین سوختند؛ کاک نجیب گفت که شهید شدند " اگر بتوان به کسی عنوان شهید داد حتما آنها جزو آن دسته خواهند بود" . زمانی که لحظه انتقام فرا می رسد لاکپشت ها و انسان ها در کنار یکدیگر، در یک قدمی یکدیگر، هم آغوش با هم و مرگ، آتش خواهند گرفت و خواهند سوخت. همچنان بر طبق رسم همیشگی زندگیم، تنها در سرزمینی غریب، دور از زادگاهم، دور از آن شهر غریبه، به راه رفتن ادامه می دهم. اینجا مکانی است که فلات ایران تمام می شود و دشت های میانرودان آغاز می شود. نقطه تلاقی کوه و دشت، بلندی های مشرف به میانرودان، سرزمین کهن سومریان، آشور و بابل. اگر مانند من به دنبال دانش بومی یا فرهنگ شفاهی گذشته هستی اینجا را می توان بهشت گمشده نامید. زمانی که جنگی در میان تمدن های میانرودان پدید می آمد، مردم عادی به ناچار زندگی مادی خود را بر جای می گذاشتند و هراسان به این بلندی ها پناه می آوردند و همراه شان میراث معنوی خود رابه سوغات می آوردند و زندگی جدیدی را در میان این کوه ها آغاز می کردند. در این چند مدت بسیار ناشناخته دیدم که گاه می تواند حتی یک کشف علمی قلمداد شود یا دست کم پدیده ای کم نظیر از دل تاریخ گذشته، ساختن باروت از گلسنگ و سفیدک های دیواره غارها، عصاره بیهوش کننده که از گیاهی خاص می گیرند، نواختن موسیقی برای درمان بیماری حصبه و یا رشد گیاهان، داستان زنی که در گذشته فرمانروای کل این مناطق بوده وتنها زن حاکم در تاریخ این سرزمین، درختان کهنسال هزار ساله........ کاک صدیق سیاچمانه می خواند ( نوعی موسیقی و شعر مقامی) گنجشکی در کنارش به زمین می نشست و شاید به موسیقی گوش می داد، به او گفتم حتی حیوانات هم از موسیقی لذت می برند، چگونه این جانوران با موسیقی مخالفند، ندانم! در این نیمه شب تابستانی در ابتدای پاییز، چقدرجرعه ای حتی، ویسکی می چسبد! نوشتی: درست است که روزی فراموش می کنی و روزی دیگر فراموش می شوی اما بدان فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نخواهند کرد. سیگاری تلخ روشن می کنم، شاید در این بهار خواب دنیا می توانست به پایان خود نزدیک شود، می خواهم پایان نوشته ام را با تمام ناتمام تو تمام کنم، ریرا. در انتهای پرچین چوبی بهار خواب، چیزی نظرم را جلب می کند، بچه گربه ای سیاه وسفید رنگ با چشمهای براق به من زل زده است
No comments:
Post a Comment