
در انزوای بسترش آرام، در گور جیب من خود را به دست خواب سپرده است، چاقو. شاید که مرده است. یا در عمیق خواب، تصویر خون منعقدی را، بر تیزی برنده ی تیغش، ترسیم می کند، چاقو. چاقو با خویش در ستیز، می اندیشد: " ای کاش چنبره می بست، انگشت های کار کشته ی جراحی، بر گرد دسته ام." چاقو، شاید که فکر می کند: ای کاش، دستان قاتلی، شوری خون داغ قلب زنی را، بر سرد تیغه ی بی رحم می چشاند، آه.......... چاقو! چاقو چه فکر می کند؟ اینجا چه می کنم! در خلوت غمین بسترم، این جیب، تابوت، هم گور، هم کفن. چاقوی من گناه ندارد، او تشنه است، تشنه یک جرعه خون شور. او خلق گشته است، سینه بدرد و غرق خون شود، آنک سعادت چاقو. چاقو
No comments:
Post a Comment