18 September 2007

هر چه بود بیهوده بود


oامشب تعقل را برای چند ساعت ترک می کنم. غروب در جمع دوستان نشسته بودم، سیگار می کشیدم و از گذشته می گفتیم، از اینکه که کی چکاره شده، کی ازدواج کرده ، کی دکترا گرفته و................. حرف گذشته که به میان آمد گه گاه ناخواسته به نیمکت ها نیز نگاه می کردم، آنها نیز جزیی از گذشته بودند و بر خلاف ظاهر مکدرشان چه لحظات عاشقانه ای را که شاهد نبودند. یاد نیمکت ها وقتی ظاهر شد که پسری را در روی یکی ازآن نیمکت ها دیدم. پسر در کنار دختری زیبا نشسته بود. دست ها را در هم می فشردند و زیر لب صحبت می کردند. دختر گاه و بی گاه می خندید و پسر تنها عشق بود( گمان می کنم) دقیقتر شدم، پسر را شناختم، تنها کمی مدل آرایش محاسنش تغییر کرده بود. یه ریش گوتی گذاشته بود. تصاویری از جلوی ذهنم می گذشت، مبهم و واضح گاه. پسر را در چند سال پیش بیاد آوردم که عاشق دختری بود، شاید هم دیوانه آن بود، به روشنی یادم هست شبی که با او بودم در تقلای شکست و تنهایی در حسرت مرگ تقلا می کرد، که نذاشتیم یا نخواست یا نتوانست. دختر ازدواج کرده بود و پسر تنها بود. شاید هم مقصر خودش بود، تو نمی دونی وقتی آدم تنهاست به چه چیزهای ساده ای دل می بنده! دختر را گاه و بیگاه در می یابم، ازدواج کرده و زندگیش را ادامه می دهد. پسر نیز بعد از چند سال به زندگی برگشته و حال در کنار دختری زیبا زندگی را حتی کوتاه تجربه می کند. دختر نیز کمی دور تر از او لحظات خوبی را در کنار همسرش تجربه می کند ( امیدوارم) . گذر زمان همه چیز و همه کس را تغییر می دهد. یاد شبی افتادم که پسر دلزده و نا امید به من می گفت اگر او را دیدی به او بگو که تا آخر عمر منتظر او می مانم حتی تا آخر دنیا! حال در کنار دختری آرامیده بود. دختر او را دوست داشت ولی در آخر عشقش را انتخاب کرد. در آخر پسر به عشقی دیگر رسید و دختر به عشق خودش! گاه با خود می اندیشم که سرانجام آن عشق قدیمی چه شد؟ اگه فیزیک بدونی، می دونی که هیچ چیز تو دنیا از بین نمیره. پس اون عشق الان کجاست؟ تغییر شکل پیدا کرده یا استحاله شده؟ احساس عجیبی دارم، دختر را می شناسم و احساسش را و امروز را، پسر را می شناسم گذشته و حالش را، عشقشان را به یکدیگر، ولی اینجا حلقه ای مفقود شده. باز هم شک، تمام زندگیم را شک گرفته، همه چیز مسخره و پوچ بود. وقتی که به آن دو فکر می کنم و احساسشان و جایی که الان ایستاده اند، شک می کنم، به عشق، به احساس ، به زندگی و به همه چیز! زمان همه رادر خود خرد می کند و می شکند، احساسمان، روحمان و سرنوشتمان را. این روزها عواطفی را تجربه می کنم که سالها از تکرارشان گذشته است و شاید مسبب این تکرار ها همین پسر و دختر داستان من باشند. گاه می اندیشم زندگی در رویا و با رویاها شاید بسیار دلچسب تر باشد. گاه می پرسی پرنده ها و گیاهان و درختان آیا جای انسان را برایم پر می کنند که اکثر وفتم را در کنار آنها می گذرانم؟ دیوانه کننده دست، وافعا می گم، اگه بخوام به این روابط و پیچیده ی انسان ها فکر کنم. زندگی من ساده است. در کنا درختان و حیوانات، در گذر از جاده ای و در سفر. من این گونه زندگی می کنم و اینچنین است که شاید هیچ گاه قلبی برایت نمی تپد

No comments: