13 September 2007

پاییز


پاییز، زمستان، بهار، تابستان و باز هم دوباره پاییز. پاییزهمیشه حس جاده را برایم به همراه دارد. حس رفتن و رفتن و هی رفتن. من می روم، از زادگاهی که زادگاه من نیست، از شهر کودکیم، که تمام خاطرات کوچک غربتم در آن جای دارد. من می روم، اما افسوس وقتی آسمان همه جا همین رنگ است؛ پس سرزمین من کجا می توانست باشد؟ کجا می توانست مکانی برای آرامیدن باشد، حتی لحظه ای! در کجای این سرزمین می توان عشق را جستجو کرد؟ کجا می توان به تو رسید؟ خش خش برگها در زیر پاهایم می گویند: بگذار تا فرو افتی، آنگاه راه آزادی را باز خواهی شناخت

No comments: