27 February 2008

the last night


نمی خواهم از دیشب بنویسم، اما برای ثبت در دفتر ایامم به این بسنده می کنم که: دیشب از بالای کوه به شهر تو می نگریستم به این می اندیشیدم که کاش به جرعه ای بسنده می کردم چرا که لبانم از فراوانی تجمع الکل در رگهایم بی حس شده بودند؛ دیشب ما را برد به هفت سالگی! لبان تو اما مرا به نوستالژی و خاطره و گذر زمان و افسوس دیروز و تشویش امروز و عشقی سقط شده برد.

1 comment:

Anonymous said...

روزگاری، اشباح بی وضوح شما از قبور خاطره هایم بر خواهندخواست و گریبان امروزم را یاد شما به رشته های نامریی بغض خواهد فشرد .غروب خواهد بود و اشکهای مرا آن خیابان بلند شبانه نگاه خواهد کرد...... خیابان بلند شبانه ...
نم نم باران آن شب ...