
چند ساعتی می شود که از سفر بازگشته ام.تنها در اتاقم نشسته ام. پاسی از نیمه شب گذشته است.همه جا ساکت و تاریک است تنها گهگداری صدای شیرجه ای از بالا می آید و بعد، پشه ای خود را با سرعت تمام به شیشه مونیتور می کوباند، شاید میخواهد نوشته هایم را بخواند، من هم بناچارعلی رغم میل قلبیم با روزنامه نوازشش می کنم. همینطور بی ربط و با ربط دوست می دارم شعر سهراب را زمزمه کنم: من اناری را می کنم دانه بر دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود، می پرد در چشمم آب انار مادرم می خندد رعنا هم.
عزیزی در غربت چند روزه مرا پند میداد که بواسطه تلطیف روح و جسم هم که شده دوستی ازطبقه نرمتنان اختیار کنم، غافل از اینکه این بنده سراپا تقصیر، گریزان از این نادرویشان قصد دیار غربت کرده که شاید در دامن خاکی غریب روح پریشان را صفای مجالی تازه بخشم، دریغ که ازبد روزگاران این نامردمان در لباس رهگذران،روسپیان، عالمان و مدعیان، چنان رخی نمایاندند که ابلیس از شوق درودی بر روانشان فرستاد و همزبان با آنها یک صدا نغمه سر داد که تا همیشه، انسان پای در زنجیر غریزه در آرزوی آسمان است و پرواز جز افسانه ای کودکانه رویائی بیش نه
3 comments:
Mehdi jan in fogholaade bood,damet garm. Mana.
Salam
lotfan aval linkbox ro too webetoon bezarin bad linketoon ro befrestin
movafagh bashi
bye
man asheghe in matnam .har rooz mikhoonamesh . bravo.
Post a Comment