06 May 2006

آقای هیچکس


یه روز آقای هیچکس که حوصله اش سر رفته بود تصمیم گرفت که یه سرگرمی جدید برای خودش درست کنه، یه چیزائی شبیه ما، اولش همه چی خوب پیش می رفت اسباب بازیهای تازش که اسماشون و گذاشته بود آدم و هوا کارهای جالبی می کردند و اقای هیچکس هم کلی باهاشون حال می کرد و می خندید ولی بعد از یه مدت این آقای آدم و خانم هوا بودند که احساس کسالت می کردند، با آقای هیچکس موضوع را در میان گذاشتند آقای هیچکس هم مثل خودش چند تا اسباب بازی تازه برای آنها درست که آنها هم مثل خودش سرگرم شوند. یه روز صبح آقای هیچکس با صدای فریادی دلخراش از خواب بیدار شد، با ناباوری به اسباب بازیهای آدم و هوا نگاه می کرد که غرق در مایعی قرمزرنگ بودند و یکی از آنها را دید که با سنگ به صورت دیگری می زد، تازه آقای هیچکس در آن لحظه بود که فهمید چه گندی زده، با خود فکر کرد که بهتر این اسباب بازهای تازشو بندازه داخل سطل آشغال و یه چیز تازه درست کنه ولی به دلایلی نا معلوم آن کار را نکرد، این دومین اشتباه بزرگ آقای هیچکس بود، سالها و قرنها گذشت، آقای هیچکس که دیگر چندان تمایلی به اسباب بازی های حالا قدیمی شده اش نداشت گهگاه یه سری بهشون می زد ولی هر بار از کرده خود پشیمان می شد، مخش از چیزهائی که می دید سوت می کشید. حالا دیگر حتی توانائی کنترل آنها را هم نداشت، جمعیتشون خیلی زیاد شده بود، هر چه با خودش کلنجار می رفت که چکار باید بکند عقلش به جائی قد نمی داد. تنها راهی که به ذهنش رسید این بود که دیگر به اسباب بازی های قدیمیش سر نزند، شاید ندیدن آنها اندکی از ملالش کم می کرد. این اشتباه بعدی آقای هیچکس بود چون دیگر هیچ امیدی را نمی توان برای آن اسباب بازی ها تصور کرد.
چه دنیای عجیبی شده، گاهی پیش میامد یکی از عروسکها که حافظه تاریخی بهتری داشت از خود سوال میکرد مقصر کیست: آقای هیچکس بخاطر هوس رانیهایش، عروسکها بخاطر پردازشگر اشتباه برنامه ریزی شده ای که در مغزشان قرار گرفته بود ...... و یا شاید اصلا نباید به دنبال مقصر گشت و مشکل را در جائی دیگرجستجو کرد.
به هر حال شاید اگر آقای هیچکسی وجود نداشت شاید ما شاهد هیچکدام از اتفاقات ناگوار دوران چندهزار ساله زندگی عروسکها نبودیم، البته شاید

No comments: