
تا چند روز دیگر باز هم فصلی به پایان می رسد و فصلی دیگر آغاز می شود، همه چیز در مسیر تکامل و تغییر درحرکت است. گاه باخود می اندیشم شاید ما تنها موجوداتی در این کره خاکی باشیم که نمی خواهیم یا نمی توانیم خویشتن خویش را عوض کنیم.
دم عصر در خیابانی قدم می زدم، ماشین ها با شیشه های بالا کشیده و البته آدم هایی که آنها نیز شیشه هایشان را بالا کشیده اند، در حرکت بودند. از خود می پرسم: اینجا چه می کنم، پس اولین روز پاییز کجاست چگونه این همه روز طی شد، به تقویم ساعتم نگاه می کنم، 21 اسفند، چگونه شش ماه گذشت و من حتی از نشانه های فصل هم نفهمیدم که زمان در گذر است. به راه می افتم سر راه تشتی پر از ماهی و بعد پیر مردی که ماش سبز کرده به عابران تعارف می کرد و در آخر بوی کهنه ی عود که همه جا را فرا گرفته بود. به خود می آیم و دقیقتر می شوم، اولین چیزی که سر راهم قرار می گیرد دست کوچکی بود که کمک می خواست، به عابران خیابان گرد می نگرم در مقابلم توده ای نامنظم از یک پارادوکس در حال شکل گرفتن بود. بچه ای که گدایی می کرد و پسری که دست در دست مادرش گازهایی گنده به پشمک می زد، زن معتادی که با دختر بچه اش درگوشه ای از پل عابر افتاده بود و بچه اش در تنهایی با سنگها بازی می کرد، و کمی آنطرفتر مرد چاقی که موزی را تا دسته در دهانش فرو برده بود. خسته تر از همیشه به راه می افتم ، اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام و راهی که در پیش روی دارم.
اکنون که به نزدیک خانه رسده ام بیاد شاعری مرده می افتم، شیون را می گویم، در دفترش نوشته بود:
امسال نیز یکسره سهم شما باد، ما را در این زمانه دیگر چه کاریست با بهار
دم عصر در خیابانی قدم می زدم، ماشین ها با شیشه های بالا کشیده و البته آدم هایی که آنها نیز شیشه هایشان را بالا کشیده اند، در حرکت بودند. از خود می پرسم: اینجا چه می کنم، پس اولین روز پاییز کجاست چگونه این همه روز طی شد، به تقویم ساعتم نگاه می کنم، 21 اسفند، چگونه شش ماه گذشت و من حتی از نشانه های فصل هم نفهمیدم که زمان در گذر است. به راه می افتم سر راه تشتی پر از ماهی و بعد پیر مردی که ماش سبز کرده به عابران تعارف می کرد و در آخر بوی کهنه ی عود که همه جا را فرا گرفته بود. به خود می آیم و دقیقتر می شوم، اولین چیزی که سر راهم قرار می گیرد دست کوچکی بود که کمک می خواست، به عابران خیابان گرد می نگرم در مقابلم توده ای نامنظم از یک پارادوکس در حال شکل گرفتن بود. بچه ای که گدایی می کرد و پسری که دست در دست مادرش گازهایی گنده به پشمک می زد، زن معتادی که با دختر بچه اش درگوشه ای از پل عابر افتاده بود و بچه اش در تنهایی با سنگها بازی می کرد، و کمی آنطرفتر مرد چاقی که موزی را تا دسته در دهانش فرو برده بود. خسته تر از همیشه به راه می افتم ، اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام و راهی که در پیش روی دارم.
اکنون که به نزدیک خانه رسده ام بیاد شاعری مرده می افتم، شیون را می گویم، در دفترش نوشته بود:
امسال نیز یکسره سهم شما باد، ما را در این زمانه دیگر چه کاریست با بهار
1 comment:
بهار با تمام زيباييهايش و هزاران
آرزوي خوشبختي تقديم تو باد
Post a Comment