
مرگ در باغچه خانه قدم میزند. همسایه بی اعتنای به او دانه های تازه کاشته را آب می دهد .تو آرام و عاشقانه لبخند می زنی
دارم با خودم فکر میکنم براستی دختری که در روزعید در قبرستان حومه شهر گندم سبز شده به مردم تعارف می کرد به چه یا به که فکر می کرد
دریغ که دخترک تا پاسی از نیم روز یک سبزه هم نفروخت و شب هنگام وقتی دانه های برف شروع به پایین امدن کردند بسوی خانه رفت. ودریغ بزرگتر اینکه نویسنده که عکاس آن لحظه هم بود در حالی که به فکر گرفتن یک عکس خوب بود فراموش کرد که از دخترک سبزه ای بخرد ولی دخترک رفته بود
و چنین شد که یک شب باد او را با خود برد
No comments:
Post a Comment