و سودای فروخورده ی هزار پرسه تنهایی
در جیبهای اوست
حرف که می زند
برفها بر شاخه های کج
بی تابی می کنند
و دو پروانه خسته
بر پلکهایش می رقصند
این شعر سپید و ریرا چندین سال پیش برای من گفته بود. خیلی وقته که ازش سراغ ندارم ولی امید ورم که در ارامش زندگی کنه در هرکجا که هست



No comments:
Post a Comment