31 December 2010

لحظه

از حمام که می آید، حوله ی آبی و راه راه مرا دور بدنش می پیچد. موهای فر و خرمایی لَختش به سر و شانه‌های مرطوبش چسبیده. کله اش کوچکتر و گردتر از همیشه به نظر می‌رسد. بی وسواس پایش را می گذارد روی پادری حمام و بعد روی سنگ. ساق های  کشیده اش از لای در نیمه باز اتاقی که من توش هستم می گذرد و وارد اتاق کناری می شود. من خوابیده ام روی تخت. می خواهم به چیزی فکر نکنم؛ یعنی به اتفاق خاصی در روزهای رفته. دستم را از زیر سر می برم به سمت میز مربع کنار تخت. با دو انگشت سیگاری بیرون می آورم و با بوی توتون لبخند می زنم. قطره های آب روی کاشی های حمام سُر می خورد...

No comments: