15 December 2010

هشت ماه بدون رویا

امروز با خودم نشستم و شروع به شمارش کردم، دقیقا هشت ماه است که بی رویا زیسته ام.هشت ماه بی رویا که می رود به سالی برسد. دوباره شمارش را از سر می گیرم، پنج هفته ی دیگر سی ساله می شوم، سی سال. زمان درازی به نظر می رسد. شمارش را ادامه می دهم، ...با خطای بالایی نزدیک به چند سال است که تو رفته ای، دقیق نمی توانم بیاد بیاورم. پنج ماه و هشت روز و یازده ساعت دیگر تولد توست. شمارش و اعداد را دوست دارم. نزدیک به نه ماه است که مادرم را ندیده ام. یک سال و هفت روز از آخرین بوسه هایمان در باران و چشم کبود من می گذرد. نزدیک به سیزده ماه است که با "ج" به خیابان نرفته ام و سیگاری در کنار او هم نکیشده ام. چهارده روز از اولین باری که تو را دیده ام می گذرد. سه روز از آخرین باری که دیده امت می گذرد، هفت ساعت از آخرین باری که صدایت را شنیده ام می گذرد. هشت سال از آخرین اشکهایت در کنار گوشی تلفن گذشته است. یک سال است که "ف" را ندیدام و با هم به باغ نرفته ایم. شش سال از آخرین پیاده رویمان در میان کوه ها و چهره ی غم گرفته ی تو می گذرد .... می توانم همینطور به شمارش ادامه دهم و صفحه ها را همچنان سیاه کنم. این اعداد همه گوشه های فراموش شده ی دیروز و امروزمنند. روزهایی که گرچه امروز تنها عددی بیش نمی نمایانند، اعدادی پر از تراژدی و ابهام و غربیت و شایدها و تردیدها ... دقیق تر می شوم، هر چه تلاش می کنم تا عددی از میان همه ی هشت ماهه گذشته در بیاورم به زحمت تنها دو ، سه عددی به خاطرم می آید. فکر نمی کردم روزی زندگی بدون عدد و شماره اینقدر مرا به چالش بگیرد..... عدد ها....123456789000000000 و تا بینهایت صفرها همچنان ادامه می یابند

1 comment:

Anonymous said...

خاطرات رنگارنگ! انسانهای رنگارنگ!