امشب سخت دلتنگیم، وعجبا که هر چه می کاویم دلتنگ هیچیم.
وقتی به هیچ باور بیاوری، همچون من، هیچ در تمام لحظه هایت، در تمام زندگیت چنان رسوخ می کند که تمام پس زمینه ی فکری و باورهایت رنگ هیچ می گیرد. آروز، عشق، لحظه های با هم بودن و حتا مهربانی، همه چیز هیچ و بیهوده می شود. بسیار شاد می شدم که اگر در همین لحظه می توانستم دلیلی مبنی رد گفته هایم بیابم، اما افسوس که همه چیز هیچ و ناپایدار بود. هیچ اندر هیچ و اگربر آنی تا بر من، برچسب انسانی هیچ گرا وپوچ گرا را زنی، سخت در اشتباهی که من آزموده ام به تمامی مقابل و روبروی هیچ را. هیچ اندر پی هیچ می گذرد و تمامی انگیزه های انسانیم هم متاسفانه رنگ هیچ گرفته اند. همین جا، همین لحظه به نظر می آید آخر راه است، پس دیگر دست هایت تکان نده، نیا ... تا هیچ لحظه نیا، تا همیشه نیا واین آغاز جاده ی هیچستان است. به تمامی "هیچ" وجودم را فرا گرفته ... شاید گزافه ای باشد همه ی این حرف ها و همه ی این لحظه ی پر ز"هیچ". کسی می گفت پشت آن هیچ بلند، هیچ نبود. به تمامی با همه ی وجودم تلاش می کنم و شاید آرزم می کنم که کاش پشت آن هیچ بلند، چیزی بود حتا هیچ چیز... افسوس و دریغ بر من که تمامی لحظه هایم با "هیچ" در گذر است
یک نفر گفت: هیچ می دانی چرا چون موج/در گریز از خویشتن،پیوسته می کاهم؟/زانکه بر این پرده تاریک/ آنچه می بینم،نمی خواهم/وانچه می خواهم،نمی بینم
No comments:
Post a Comment