13 October 2010
dont ask whay
دیشب برایت نوشتم، فاصله تجربه ایست بیهوده. تو نوشتی زمان دشمن ماست، زمان در حال کاهیدن ماست و هم اوست که ما را به پایان نزدیک می کند. استدلال کردی حال که نمی توانیم از کاهیدنمان بکاهیم پس چرا تلاش بیهوده ی با هم بودن را ادامه دهیم. من نوشتم اگر هر چند کوتاه حتا دقایقی زندگی و عشق را تجربه کنیم زهی سعات برای ما. می دانستم که در ورای پافشاریم بر تو و برای دگرگونی روزگار، به تمامی بیهوده می پوییدم، نه من آن بودم که تو می خواستی و شاید نه تو آنی که می جویدم. سراپا تفکیکیم و انقطاع در همه چیز. من در پی آرامش بودم و تو در پی امنیت. دریغ که نه من به آرامش رسیدم و نه تو به امنیت. واقعیت تلخ همین بود. نه تو در آغوش من احساس امنیت می کنی و نه من در نفس های تو احساس آرامش. ماجرا همه همین است. بیهوده می آزاریم یکدیگر را و چرا ندانم. کسی گفت: نپرس چرا، با هر چرا چیزی را از دست می دهیم. من هم نمی پرسم چرا. پس ادامه می دهیم، باشد که از ورای چرخش این گنبد دوار، از میان همه ی ابهام ها و ندانستن ها، دریابیم که چرا بیهوده یکدیگر را می آزاریم
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment