27 September 2010
Breeze
داره یه نسیم پاییزی اینجا میاد که نگو، یه خورده خنک و یه خورده نمناک، پرنده های دریایی هم که دارن به خونه هاشون بر می گردن، خلاصه اینکه در همین لحظه ی اکنون همه چی دوباره نوستالژی شده. الان داشتم به دوستم ایمیل می زدم که اگه الان کرمانشاه بودیم با هم می رفتیم طاقبستان و قلیانی می کشیدیم. کلی با هم حرف می زدیم و تو برگ ها و لابه لای درخت ها راه می رفتیم. اگه تهران بودم ... همیشه این ساعت ها به خونه می رسیدم، در راه صدای کلاغ ها و برگ های زرد چنارها تا خونه دنبالم می اومدن، اون خورشید قرمز رنگ که داشت پشت پل بزرگراه خودشو قایم می کرد هم تا حالا به طور قطع کار خودشو کرده بود و حس غمگین و دوست داشتنیشو بر من مستولی کرده بود ... الانم اینجا، از بالکن به آسمان و آدم ها نگاه می کنم، زندگی همچنان جاری است. اینجا گاهی به کنار دریاچه میرم و غروب رو نگاه می کنم، اما به نظرم میاد که هر چه پیش تر میره، دنیای اطرافم و آدم هاش، بزرگ تر و بیشتر میشن و در مقابل فردگرایی و لحظه های تنهایی در میان هزارن دیگرهم بیشتر میشن. کسی می گفت: گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment