01 July 2008

گاه و بیگاه


گاه و بی گاه مجالی کوتاهی بدست می آید تا به خود بیاندیشم، به تو و به همه چیزها و کسان اطرافمان. ساعتی مانده به بامداد جمعه، عصر که به خانه می آمدم، زیر پل غوغایی بود، عصرهای پنج شنبه همیشه اینگونه است، درست برعکس 24 ساعت بعدش. اطرافم پر بود از آدم های مختلف، پیر و جوان، دختر و پسر، پول دار و بی نوا، ولی دو چیز بین همه آنها مشترک بود: سکس، پول. به طور غلیظی اطرافم را؛ بگذار دقیقتر بگویم، در این جامعه سکس و پول حرف اول و آخر را می زند. چنان همه جا قرمز و خاکستری شده که دیگر جایی برای هیچ رنگی نمانده. احساس می کنم که باید برم دستشویی. توی دتشویی به یک نفر فکر می کردم، فکر می کنم آدم بدبختیه! و در حین اینکه داشتم بدبختی های اونو برای خودم میشمردم، با خودم قیاسش می کردم. به خودم گفتم: هی پسر، تو کلی وضعت از او بهتره، دیگه چه مرگته، و از این قیاس احساس خوشبختی بهم دست داد. بعدش اومدم بیرون،یهواحساس تهوع بهم دست داد. خیلی مزخرفه من احساس خوشبخت بودنم رو مدیون بدبختی یه نفر دیگه بودم.
سیگاری می گیرانم، جدیدا احساس می کنم دارم سرطان می گیرم، گلوم به شدت خس خس می کنه و من همچنان سیگار می کشم. به هر حال رو پاکت سیگار نوشته: دخانیات عامل اصلی سرطان است و عمرشما را کوتاه می کند! بذله گویی گفت: ما در عرض زمان حرکت می کنیم، نه در طول آن! بگذریم. امشب هم گذشت، رادیو اعلام کرد یک دقیقه بامداد است. دریغ از خاطره ای، دریغ از یادی هر چند کوتاه از تو. دیگر خاطره ها هم همراهیم نمی کنند، در این ازدحام کم کم ، رنگ می بازند و سرانجام ناخواسته از بین می روند. حتی خاطره هایی که هرگز فکر نمی کردم فراموششان کنم. امشب نیز در لابه لای اوراق تقویمم گم خواهد شد درست همانند یاد تو.

1 comment:

Anonymous said...

dash mehdi sharmandaman kardi man ke midanam in maghale ro vase man noweshti ;-)