09 June 2008

دلتنگي

دیگه خسته شد بودم، خسته از تکرار و تکرار، خسته از همه، خسته از این شهر. تصمیم گرفتم که برم. شب که به خانه برگشتم، سریع شروع کردم به چیدن چمدانم. وسایلم رو از کشوها جمع می کردم، مسواک، ماشین ریش تراشی، کتاب هام، عینکم و دفتر چه یاداشت هام. از شهری به شهری می رفتم بلکه معجزه ای اتفاق بیفته، ولی من که خوب این مرض را می شناختم، یک هفته اول تقزیبا همه چیز خوب بود اما خیلی زود روزمرگی آدرسمو پیدا می کرد و مهمونم می شد! لعنت به تو. مشکل جدال با روزمرگی تموم نشده بوده که یه اتفاق دیگه افتاد، یه حافظ کوچولو توجهم و جلب کرد، یه یادگاری با عطری که به انتهاش نزدیک می شد. بی اختیار منو از این هوای گرم و دم کرده به سرمای زمستان پارسال برد. حالا روز مرگی با دلتنگی و عشق و تردید قاطی شده بود! فکرشو بکن! تو زندگی کم پیش میاد که به چیزی اعتراف کنم. ولی ... باید اعتراف کنم که ا در این لحظه تمامی سلول ها تو را به خود می خواند اما ریرا، تو مثل همیشه نیستی، صد ها کیلومتر دورتر از من در آغوشی دیگر خفته ای

No comments: