09 November 2007

برگی در باد


امروز جمعه 18 آبان ماه است. پائیز از نیمه گذشته است. صبح نه چندان زود با صدای خش خش از خواب بیدار شدم؛ برگی به توری پنجره چسبیده بود، باد که می آمد محکم خور را به توری پنجره می چسباند، باد که قطع می شد دوباره نفس راحتی می کشید و خود را رها می کرد، اما دوباره با آمدن باد خود را باز محکم به پنجره اتاقم می چسباند. داستان عجیبی شده این زندگی، تضادی غریب تمام محیط و زندگیم را فرا گرفته. همزاد پنداری می کنم بین خودم و این برگ پائیزی، من حاضر بودم نصف زندگیم رو بدم تا به این باد همسفر بشم تا دورها، ولی این برگ فکر کنم تمام زندگیشو می داد تا این باد پائیزی دست از سرش برداره. شایدم عاشقم شده بود، حال که دقیقتر می شوم بیاد می آورم که هفته هاست که پشت پنجره اتاقم نشسته. به هر حال من همیشه دوستای نزدیکمو بین درخت ها، پرنده ها و گیاهان پیدا کرده بودم، شاید اینم یه دوست جدید بود! حیف که دیگر رقمی برایش نمانده تا حداقل زمستان را با هم سر کنیم، افسوس

1 comment:

Anonymous said...

كاش ما هم به اندازه همون برگ واست ارزش داشتيم.