21 June 2006

منحنی سینوسی




مرد در گوشه ای از پشت بام در بسترش دراز کشیده بود، به آسمان نگاه می کرد و ستاره ها را می شمرد. آن شب تلاش زیادی کرد که بخوابد سپیده دم با صدای قمری ها که روی آنتن تلویزیون نشسته بودند دیگر تاب نیاورد و از بستر خواب بلند شد تا روز دیگری را آغاز کند. روز را دوست نداشت رنجور از روزهای بلند تابستان و یکسانی آنها، اما شب که می رسید انگار تازه با غروب خورشید زمین خورشید دیگری از مغرب برای او طلوع می کرد. احساس آرامش شبانه و تنهائی، بدون مزاحمی حتی، می توانست ساعتها در رویاهایش پرسه بزند و مثل همیشه در ازدحام آنها گم شود. به اینکه چه ساده گذشته از یاد می رود و چه ساده باز می آید ،و بدینسان زندگی در این بازه زمانی رفت و برگشت در حال نوسان بود گاهی بیاد می آورد و گاهی فراموش می کرد آنرا. امروزه متخصصین طب به اشتباه به آن لقب اسشیزوفرنی مزمن می دهند، زندگی با آدمهای خیالی و مناظر مجازی، زندگی در رویا. ولی با همه اینها اعتقاد او این بود که زندگی حتی با رویاهائی که بدست نمی آمد بسیار لذت بخشتر از زندگی در واقعیت بود. رئالیسم حقیقتیست محدود و تک بعدی، رویا اما نامعلوم و لایتناهی، افقی بر آن نمی توان متصور بود. در ادامه رویایش بود که احساس خستگی بر او چیره می شد.احساس دلزدگی از همه کس و همه جا ،از وطنی که از آن چیزی جز سکوت و انتظار نمانده بود، از ملتی بی رویا و از مردم ریا پرست. اوسرزمین دیگر می خواست ، سرزمینی که لحظه ای بتوان در آن سبکبال نفس کشید، آرامش در آن لغتی نا آشنا نباشد و عشق اما کمیاب. افسوس که مرد رویا باف همچنان در گذار از خاطراتش به گذشته وحال، گمگشته در زمان چیزی جز خستگی بدست نمی آورد و گاهی در خیالش جمله دوستی نقش می بست که می گفت : گاهی حقیقت بسیار خیال انگیز تر از تخیل است

No comments: