30 October 2011

فرصت ها


فرصت ها
دیروز تصادمی داشتیم که مموش ما را عازم تعمیر گاه و بنده را روانه ی بیمارستان کرد. پس از اندک زمانی از ترخیص با زخمی بر پا، بی حوصله تر از همیشه و با دشنامی بر لب، راه هزارن بار رفته ی خانه را در پیش گرفتم، این بار اما آهسته تر از همیشه. در میانه ی دود ماشین ها و هم همه ی عابران و دستفروان به ناگاه به خود آمدم ، زخم که بر پای داشته باشی ناگزیزی از کند رفتن و محتاطانه قدم بر داشتن. با این که ماه ها و روزها از این جا گذشته بودم اما محیط برایم ناآشنا بود، بسیاری از مکان ها و آدم ها و  ... اما توضیحش برایم مشکل نبود، همیشه به سرعت با موتور از اینجا می گذشتم اما این بار چیزهایی می دیدم که تا به حال نه دیده بودم و نه حس کرده بودم، عطر یاسمن ها، زنان گل فروش، بچه ها و شادی ناتمامشان، قهقهه ی مردان مست، موزیک بلند ریکشاها، بوی عود و آسمانی پر از نور و  رنگ ... با دردی در زانو همچنان راه می رفتم، با این فکر که دنیا چه اندازه می توانست رنگی و زیبا باشد، با خود اندیشدم که این همه رنگ و چرا تنها خاکستری! لنگ لنگان به خانه رسیدم و این بار اما با طیف هایی  از زرد تا سبز... و خوشحال ازاین که دنیا همچنان جای زیباییست برای زندگی، با وجود تمامی زخم هایش
روای حادثه م.م. فاضل بیگی، تجربه ای دیگر از فرصت بودن در سیاره ی زمین، به تاریخ 30 اکتبر 2011، حیدرآباد، هند. 

No comments: