دیگر تنها بودم، نه آغوش تو و نه بستری برای خوابیدن و عمر ادامه دارد. کارها یکی پس از دیگری و نه به سادگی پیش می روند. گویا داشت سفر آغاز می شد و من همچنان ادامه می دادم. می رفتم، از غربتی به غربت دیگر. با گذر ایام دور می شوم، از زادگاهم، از مادرم، دوستانم و از تو. سرانجام سفرهای کوچک می رفتند تا موسوم غریبانه ای طولانی آغاز شود و من تنها تر از همیشه همچنان ادامه می دهم. کولیوار، آواره و بی وطن، بی احساس عشقی، صفحات گذرنامهام را در باد رها می کنم تا هر صفحه دل خواسته، با شوق به سویی بگریزد. من اما در چهار راه حوادث ایستاده ام، تا کی، تا که، مرا گریه کند. از غربتی به غربتی دیگر
No comments:
Post a Comment