04 May 2009

Fuck the days




روزها، شبها ... بی احساس آرامشی، بی احساس عشقی، در نهایت عجالت، در نهایت تنفر در گذرند. دم عصر به دوستی گفتم: تمام عمر ما نه در تلاش که در کشیدن زجر و تلخی گذشت. تا نیمه ی باقی مانده چگونه رقم خورد! شبانگاه باغچه را آب می دادم و با مادرم در سخن بودم که: همه چی آخرش برای هیچه! او حرفم را قبول نداشت ... شبها، روزها در گذرند و من با علم بر جهالتم نسبت به زندگی همچنان تنها به پرستوها خیره هستم. بهارهم به نیمه اش نزدیک می شود. گاه با خود می اندیشم با آگاهی بر ناپایدار بودن زمان و مرگ و زندگی، چرا همچنان به این تلخی روز افزون، به این رنج ممتد، ادامه می دهم. چرا همچنان جاده ها، روستاها و شهرها را یکی یکی پشت سر می گذرارم، به امید رسیدن به که، به امید رسیدن به کجا؟ و همچنان پرستوها جیغ می کشند و از اوج آسمان به پایین به سمت زمین شیرجه می زنند و دوباره به آغوشش بازمی گردند، به آسمان

1 comment:

mina Banoo said...

so good.
زيبا بودند پسر جان. فكر نميكردم اينقدر دست به قلم باشي. هيچوقت به قيافه ات نمي اومد.
همه چيز آخرش هيچه؟؟ من هم با مدادت موافقم... همه چي آخرش زيباست....