30 May 2009

غمگین ترین خیابان دنیا


اینجا غمگین ترین خیابان دنیاست. هر روز پاییز، وقتی خورشید در انتهای مغرب در حال فرو رفتن بود، مردی با پالتویی سرمه ای مسیر خیابان را به سمت غروب می پیمایید. در راه، درختان چنار برگهایشان رابر سرش می ریختند و باد نابکار آنها را بدرقه‌ی راهش می کرد. مکارانه برگها را به زیر پایش می ریخت تا او نادانسته برگهای زرد را لگد کند، یادگار بهار را. در راه کلاغ ها برایش آواز می خواندند و او همچنان به خورشید قرمز بزرگی خیره بود که در انتهای خیابان، روی پل، یادگار امام را قطع می کرد و خود را پشت آن مدفون می ساخت، آه ستارخان، سالها گذشته است. سال‌هاست که غمگنانه بیاد شبها و روزهای گذشته گاه بیگاه از تو می گذرم ... حال دیگر از آن روزها زمان درازی گذشته... تنها خاطره ای مانده ... بماند به یادگار ... یادگار ایام تنهایی و ماشین های شاد و مردم کاغذی و مردی با یقه های بالاداده‌ی پالتو

2 comments:

ری را said...

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟

sanaz said...

ghamgintarin khiyabane donyato didam shayad hesy daresh hast ke digaran nemibinand ya hamun tare nazoky ke...