16 April 2009

destiny


هفته ها است که به این می اندیشم، به سرنوشت. بگذار کمی ریشه ای تر با آن برخورد کنیم، از ریشه کلمات شروع می کنم. تا به حال به اجزای کلمات توجه کرده ای؟ معنای کلمات گاه درخود آنها نهفته است، همانند کدهایی که راه را به ما نشان می دهند. سرنوشت، از دو کلمه تشکیل شده، سر و نوشت. در اینجا دو تعبیر به ذهن خطور می کند، اولی که باوریست قدیمی، به این معنا که شاید سرنوشت را بر سر آدمی (پیشانی) از قبل نوشته اند و ما در آن دخل و تصرفی نداریم و باور دیگر که می گوید: سر است که سرنوشت را مینویسد، به تعبیر دیگر، چیزی که داخل سر است که همانا افکار ماست. به سرنوشت به دوگونه میتوان نظر کرد، باوری از گذشته، که ما را در تقدیر و سرنوشتی که خدایان برای ما رقم زنده اند تنها می گذارد و باوری دیگر که به ما خاطر نشان می کند این ما هستیم که سرنوشتمان را رقم می زنیم.
تمام این چند هفته را به این می اندیشم که آیا واقعا تنها خود ما هستیم که سرنوشت را می سازیم؟ یا نیرویی دیگر نیز در این مسیر همراهمیمان می کند.
باز هم فرزند آدم در لحظات عجز به یاد نیرویی برتر از خود افتاده است، همه تاریخ همین بوده... و من نیز باید اعتراف کنم که در این لحظات من نیز بیاد نیروی جادویی افتاده ام، همان که همه به گونه ای خدا می نامندش! اعتراف سختیست حداقل برای من، به ریسمان آسمان خود را آویزان کرده ام تا ... این هم بهانه است شاید ... اما حقیقت این است که انسان همه چیزرا میتواند حداقل برای خود تغییر دهد اما همیشه لحظاتی هست که نیازمند نیرویی برتر هستیم تا حفرات روحمان را پر کند.
گیج و سرگشته ام و حفرات وجودم آنقدر زیاد شده اند که زمان زیادی را باید به پر کردن آنها بپردازم

No comments: