08 April 2009

کاش درخت می بودم







ساده انگارنه فکر می کنم که ای کاش درخت می بودم، خواهشی است از سردلتنگی. نمی خواهم قصه دراز کنم و از مادر زمین بگویم؛ تنها اینکه این درختان گردو که به قولی پانصد سال را پشت سر گذاشته اند، قریب سه دهه است که قربانی نفرت و کین انسان ها گشته اند. در اینجا هر کس که با دیگری عداوتی داشته باشد، درختش را آتش می زند، جای شکر گذاریست که این سنت نامیمون بیش از سه دهه نیست که پایه گذاری شده وگرنه این باغ پانصد ساله، قرن ها پیش از میان رفته بود، گو اینکه این چند درخت تک افتاده نیز چندان امیدی را نمی پایند. به ناچار گریزی به خود می زنم که: گاه احساس می کنم نیرویی اهریمنی در وجودم به تراشیدن وجودم مشغول است و از درون در حال خالی کردن و متلاشی کردن من است.! (با کمی زیاده روی)، با این همه ای دوست باور کن کما بیش حال ما همین است؛ روحم، جسمم و افکارم در حال تراشیده شدن و ساییدن شدنند. گه گاه نیز که تراشه ای از آن بر چشمم می نشیند، دردمندانه و غمگنانه سعی می کنم تا به طریقی فریادم را به گوشتهایت برسانم، که: من آزموده ام در این شهر بخت خویش .... بیرون باید کشید زین ورطه رخت خویش

No comments: