18 December 2008

یلدا



هرچه می گذرد بر ساعات تاریکی افزوده می شود در قبالش از روشنایی روز کاسته می شود. این ویژگی فصل سرماست، فصل من، من زاده دی ماهم! گویی این انگاره تاریکی و روشنایی، این دووالسیم ایرانی، طلسمی است برای من، میراث کهنه از اجدادم که مرا در مسیر تاریکی، به روزنی از نور رهنمون است. چند روز دیگر یلدا فرا می رسد و از ساعت تاریکی می کاهد و بر روشنایی خورشید می افزاید. گاه می اندیشم که این تنها امیدیست، همانند افسانه ای چند هزار ساله، که در پایانش نور بر تاریکی غلبه می کند و روشنایی برای همیشه در آن سرزمین خیمه می زند، سرزمینی با روزهایی بلند و شب هایی کوتاه. به کوتاهی دقیقه ای برای اندیشیدن، به کوتاهی لحظه ای پر آرامش، به کوتاهی لحظه ای از برای کشیدن نخی سیگاری و خوردنی لیوانی چای در خلوت خاطره ها. افسوس که در نهایت شب، در سرزمین منتظران، در شهر خفتگان؛ یلدا تنها شبیست پر از هندوانه های سفید و میوه های پلاسیده. برای من اما تنها شبیست برای یادآوری نبرد همیشگی سیاهی و روشنایی، گر چه می دانم هر چه می گذرد بر حجم تاریکی افزوده می شود اما...شاید

1 comment:

Anonymous said...

مطالب و قلمتنان برايم بسيار جالب بود به صورتي كه تا تمام آنرا نخواندم از پاي سيستم بلند نشدم دوست عزيز هيچگاه براي تنهايي انسان پاياني نبوده است
موفق باشيد
hsaffar.blogfa.com