18 December 2008

815002


ساعتی به نیمه شب مانده. ساعتی ست که از سفر برگشته ام. فردا را نیز دوباره به سفر خواهم گذرانید. امروز هم اگر کسی مرا خاست بگو خانه نیست، بگو رفته است شمال، می خواهم به جنوب بیاندشم. فردا به جنوب می روم. درد بی عشقی گریبانم را گرفته است. صدای امواج گوشم را پر کرده است. صدای موج ها در آبهای آزاد، آبهایی که به اقیانوس راه دارند، چیز دیگریست. زندگی را به سفر های کوتاه چند روزه می گذرانم به امید رسیدن موعد سفر بزرگ. لعنت به تو، که همه بهانه از توست، ای عشق. و دردناک آنکه همه لحظات تلخ گذشته را هنوز بیاد داری اما در انتظار ظهور آن روزها یا اشخاص هستی. فکر کنم پزشکی نوین نام آن را مازوخیزم حاد گذاشته است. ولی... بگذریم... من به راز ثانیه پی برده ام و حرف لحظه ها را می فهم. پس دیگر دلیلی ندارد که فریب آنها را بخورم. از کودکیم به بیاد دارم که هر چه را که در آن لحظه می خواستم نمی یافتم اما درست ساعتی بعد که دیگر به آن نیازی نداشتم سروکله اش پیدا می شد. نقل من و عشق هم همین شده که درست وقتی آن را می جویم بدست نمی آورم و زمانی که به آن نیازی احساس نمی کنم در اطرافم پرسه می زند. برای همین هم هست که همیشه گردش افلاک را در دست خرس بزرگی تجسم کرده ام، بیاد ضرب المثل قدیمی که کار خرس همیشه وارونه ست. ده دقیقه به بامداد مانده و من فردا باید زمان زیادی را در قطار بگذرانم. بهتر است بخوابم. صدای پیانو همه جای اتاق را پر کرده و علیرغم میل من، بوی تو را در تمام خاطره هایم منتشر کرده، چشمهایم سنگین شده و سعی می کنم در میان گذر سالیان خاطره ای هرچند نخ نما شده را از با هم بودن بیابم، اگر بخواهم موجز سخن بگویم، تنها شماره ای به ذهنم خطور می کند: 8150002.

No comments: