21 October 2008

رنگ واقعیت


سال ها بود که دیگر به تو نمی اندیشیدم. در مرداب خاطره ها آرام ته نشست شده بودی. فقط گاه و بیگاه عکسی، نشانه ای و شاید یادگاری کوچکی از تو، صورتت را از عمق گل آلوده زمان برایم واضح می کرد.عصر پاییز است و من خسته به خانه می آیم. رقمی نیست، تنها صدای چکه های قطرات آب بر روی ظرف های کثیف چند روزه به گوش می آید. به د نبال تکه کاغذی تمام کمد و قفسه ها را می گردم. در پس لباس های زمستانیم به ناگاه دفترچه کوچکی ظاهر می شود. دفترچه ای با ظاهری از گذشته. خنده تلخی می زنم. بیاد دارم در انتهای روزی بهاری، همراه هم، دست در دست، بلواری با ردیف چنارها را قدم می زدیم. پس از مدت ها دوباره می دیدمت. حرفی برای گفتن نداشتیم، تنها سعی می کردیم تا با یادآوری لحظات خوش گذشته، خاطرات مشترکمان را زنده کنیم و بند نازک با هم بودن را حفظ کنیم. دریغ که تو با حس دردی، در کمر و پاهات لحظات با هم بودن را کوتاه تر از همیشه کردی، درست در زمانی که ....، رفتی.امروز روز دیگریست. سر ظهر روی صفحه موبایلم نوشته بود ریرا. در ازدحام خیابان صدایت را نشنیده بودم. عصر تو را دیدم. به تو گفتم: در کودکی تنها جاذبه نهر های آب و چنارهای پیر مرا به اینجا می کشانید. تو غمگینی. تمام خیابان ولیعصر را دست در دست هم در مارپیچ نهرها و چنارها بالا می رویم. عصر پاییز است، در روی نیمکتی می نشینیم. با دست ناخن هایت، گونه هایت و بازوهایت را نوازش می کنم. تو با منی اما می دانستم که همه حواست با نگرانی و اضطراب گذشته و آینده گره خورده، می خواهم لحظات هر چند کوتاه را در کنار هم به شادی بگذرانیم. برایت خاطره ای گفتم: زندگی هم لحظه کوتاهیست، لحظات کوتاه در کنار هم می ایستند و زنجیره ای می شوند که در نهایت کنار هم قرار می گیرند و زندگی خوانندش. تو باید بروی، بدون بوسه ای بدرود می گوییم.شب همنگام به خانه می آیم. همه جا ساکت است. سیگاری می گیرانم و سیب قرمزی را گاز می زنم. بیاد وسیکی حامد می افتم که از سفر برایم آورده. چهار پیک کافیست که مرا از پای بیندازد. رخوت و رویا. شب از نیمه گذشته و من در حال نوشتن دیروز و امروزم. مست در کنج اتاق، صدای موزیکی قدیمی و تیک تیک ساعت. خواننده به زبانی دیگر می گوید: دلم پره، بیا باهم دیگه بریم سفر. و واقعیت این بود که من نیز دل پری داشتم. کاش با هم به سفر می رفتیم، شمال جنوب، فرقی نمی کرد که بهانه تنها رفتن و با هم بودن است، به هر کجا. دریغ که تو نیستی، تو رفته بودی و ما با خیالی دل خوش می داریم که شاید زمانی همه حفره ها و خلا های مانده به جای را پر کنیم. شاید زمانی سرانجام مشخص شود که این "تو" کیست! که می تواند باشد. کسی می گفت زندگی همان می شود که فکر می کنی. و من فکر می کنم که زندگی من ... باید به رویا ها رنگ واقعیت زد.

No comments: