شاید برات جالب باشه که بدونی، امروز عصر همین طور که پشت میز نشسته بودم و به بیرون پنجره ها نگاه می کردم، یه دفعه یه چیزی تو وجودم شروع به لگد انداختن کرد! یه حسه عجیب! فکرمی کنی چی بود؟ پس از ماهها و یا بهتر بگم سالها، حس لحظه عاشقی رو داشتم، بدون اینکه در این رابطه معشوقی رو بیاد آورده باشم یا کسی که وجودش به عنوان معشوق باشه. مختصر کنم که در این اولین روز بهار در این گرگ و میش و نسیم خنک، تنها آرزویم این است که ای کاش ……….. افسوس که در زندگی واقعی همه لحظات قشنگ به گه کشیده میشن. اینم یه جورشه دیگه، باید یاد بگیریم تو تنهایی و در خلوت عاشق بشیم، عاشقانه زندگی کنیم ویا شاید هم عاشقانه بمیریم!. و گر چه در تنهایی ولی با معشوقی که نمیشناسیش، کسی یا چیزی که خودت خلق کرده ای، معاشقه کنی، به نظرت مسخره میاد؟!. برای روز اول بهار نباید چندان نکات جالبی باشد، مخصوصا اگر هم تکراری باشند. با همه اینها چه خوب و چه بد، من پس از سالیان حس عشق را دوباره گرچه در تنهایی، تجربه کردم، همین کافیست
No comments:
Post a Comment