امروز، دیروز، فردا، چه فرق می کنند با هم؟ همه چیز بوی نای به خود گرفته. در این تنگنا اما چند چیز هرگز برایم رنگ تکرار نگرفته اند؛ آسمان پرستاره شب و غروب دلگیر خورشید در انتهای دشت. به این دو، درخت و پرنده را هم اضافه کن. دیروز روز درخت بود، گه گاه فکر می کنم اگر ما رسم زندگی را از درخت می آموختیم تا از رسولان سر شکسته، زندگی چقدرمی توانست لطیف تر باشد. چندی پیش در کنار زاگرس میانی به درخت زرد آلوی بومی رسیدم. می گویند میوه اش کوچک است اما در عوض بسیار شیرین است. حیف که سبز نیستی درخت! اگر نه در روی شاخه های سبزت آنقدر زردآلوی شیرین می چیدم تا تمامی تنهائیم را بهانه های کودکیم باخود می برد. افسوس نه تو سبزی بودی و نه من رقمی برای بالا رفتن از تو برایم مانده بود. با این حال حداقل می توانم تو را صمیمانه در آغوش بگیرم، سرانجام روزی بلنترین شاخه ات را به بهانه زردآلوی کوچکی بالا خواهم رفت، سرانجام روزی
No comments:
Post a Comment