23 August 2007

اگر


اگر دوباره می دیدمت، آن هنگام که در کنار دریاچه "مادی" ایستاده بودی، آن هنگام که مست از آبجوی ارزان در کنارم سست نشسته بودی، اگر دوباره می دیدمت، در کوهستان بلوط ، آن هنگام که خیس، پیچیده در پتویی در کنارم لمیده بودی، اگر دوباره می دیدمت، در آن جنگل تنک، آن هنگام که به دنبال پروانها می دویدی، اگر دوباره می دیدمت، در آغاز جاده ی درختان کاج، آن هنگام که سیگاری بر لب داشتی، اگر دوباره می دیدمت، آن هنگام که برایم از میوه درختان یادگاری می ساختی، اگر دوباره می دیدمت، در کوهستانی که با اشک هایت ترکش کردی و برای همیشه، اگر........افسوس که سال ها، ساعتها و روزها گذشته است. افسوس هیچ یک سخنی نگفتیم! و تنها در سکوت گلهای دادوی نظاره گر بودیم، اگر دوباره ...........................افسوس

1 comment:

Anonymous said...

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت
همین...