امشب پس از سالها کهکشان راه شیری را دیدم. در زائر سرایی محاط شده در دل کوههای شاهو، نقطه صفر مرزی، "روستای شیخان" که بر طبق عقیده اهالی، مکان مقدسی است و در میان مردمی که اهل حق می خوانندشان. آنان اعتقادی به بهشت و جهنم نداشتند، دنیا همان برزخ برای آنان است. به دون اعتقاد داشتند که همان تناسخ است و کتابی پر از رمز و حکایت. وقتی بعد از ساعتی سر صحبت را( البته به سختی) با امجد که آنجا زندگی می کرد باز کردم، به ناگاه خود را در دل داستانهای هزار و یک شب احساس کردم، مردی که عامل زمان را از زندگی خود محو ساخته بود. چنان حکایاتی از امروز می گفت که من تنها در شاهنامه قرینه ای برایش متصوربودم و آن هم تنها در غالب افسانه، می گفت: دیروز درویشی با لباسی سفید و کومه ای هیزم با انجا آمده و همراهش ده ها نفر از مریدانش نیز حضور داشتند. هوا که به گرگ و میش نزدیک شد هیزم را آماده کردند و مقدار فراوانی چوب و نفت با آن افزودند و آن را شعله ور ساختند، درویش ذکر کنان به درون آتش قدم گذاشت و در آن نشست و مشت مشت از ذغال گداخته شده بر دهان می گذاشت و فرو می بلعید. این مراسم حدود نیم ساعت به درازا کشید وقتی درویش از اتش بیرون آمد همچنان لباس سفیدش پاک و سفید بود! در اینجا بود که گویی چشمان بهت زده من را دید و گفت از این مراسم فیلم هم گرفته شده و او یک نسخه از آن را دارد و به من نشان می داد. او را می دیدم که در پایان مراسم اشک می ریخت و درویش را ..........؟! مرا مخاطب قرار داد و گفت: جز عشق چه چیزی می تواند به انسان قدرت این چنین کاری را بدهد؟ جوابی برای این پیشامد ندارم فقط می دانم چیزهای بسیاری دراین حوالی هست که انسان جوابی براش ندارد. من در دل داستانهای هزار و یک شب بودم، همه خوابیده بودند و من با کهکشان راه شیری و گرازهایی که تنها صدایشان را از دور می شنیدم تنها بودم
No comments:
Post a Comment