18 July 2007

معنی روز مرگی


اینه معنی روز مرگی

باز هم تعطیلات آخر هفته، تنها در اطاقم نشسته ام، رمقی برای رفتن نیست، مخصوصا اگر تنها هم باشی. از تنهایی به تنگ می آیم، گوشیم را بر می دارم، خورشید در حال غروب کردن است. به تمام دوستان و آشنایان در هر کجای این خاک دلگیر زنگ می زنم، اصفهان، تهران، زابل، همدان،کرمانشاه......به دکتر، به دوستان دانشگاه، به دختری که دوستش داشتم،به همکاران، به دوستان دبیرستان، به همه زنگ می زنم، به پدرم زنگ می زنم، تا که شاید حتی برای لحظه ای تنهایی را فراموش کنم، اما دریغ. سرانجام لباسهایم را می پوشم به سمت پارک نزدیک منزلم می روم. از دور چرخ و فلکش را می بینم که در شب چراغ هایش از دور چشمک می زند. چقدر دوست داشتم یک بار با هم سوارش بشیم، حداقل 20 متر به آسمون که می تونستیم نزدیک تر بشیم. جمعیت زیادی در آنجا نشسته همه در حال حرف زدن و یا بازی با بچه هایشان هستند. چشم می گردانم، نیمکت مورد علاقه ام خالیست سریع به سراغش می روم. خصوصیت خوبی که این نیمکت دارد اینست که روبه رویش بیشه ای نامنظم و پر پشت قرار گرفته و غروب خورشید را از روی آن می توانی ببینی، در ضمن پشت به جمعیت است و می توانی تنهایی لذت بخشی را در آنجا تجربه کنی. عجب حکایت مسخره ای، از تنهایی خانه فرار کردیم تا به تنهایی پارک برسیم. در کناره نیمکت می نشیم حداقل سه چهارم آن خالیست. صدای خنده کودکان فضا را پر می کند، زنها با لباسهای مشکی دسته دسته در کنار یکدیگر نشسته و غرق صحبتند، پیر مردها تخته بازی می کنند، من هم سیگاری روشن می کنم، مصرفش خیلی بالا رفته، روزی یک پاکت. امروز روز زن بود صبح به ماردم زنگ زدم، روزش را تبریک گفتم. روز تولد فاطمه است؛ بیاد جمله ای از فیلمی می افتم می گفت: دیگه خستم فاطمه، واقعا منم خسته ام، خسته از این روز مرگی، از این همه تکرار بی حاصل. من که دارم تلاش می کنم، پس چرا هیچی عوض نمیشه؟! شاید من زیادی توقع دارم! بهر حال من هیچ وقت آدم قانعی نبودم شاید هم به این دلیل است که هیچ وقت توانایی لذت بردن از زندگی را نداشتم! دیگه خستم، میرم بخوابم. تمام احساسم اینه که نقش من، تو این دنیا چیز دیگریست، نقشی که تلاش می کنم به آن برسم. ما در لابیرنت زمان محصوریم. زندگی دور تسلسلی فرساینده است و وظیفه ما تنها ،رسیدن به کمال در انتهای چرخه زندگیمان است. اینجا سوالی برایم پیش می آید ، پس زیبایی های زندگی چه می شود؟ چگونه می توان از زندگی لذت برد؟ مگر ما خلق نشدیم تا از نعمت حیات لذت ببریم؟ جوابی برای سوال هایم ندارم. چون می دانم که نمی دانم

No comments: