تا به کی باید رفت،از دیاری به دیاری، از شهری به شهری، نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دگر. کاش منو تو آن دو پرستو بودیم که همه عمر گذر می کردیم از بهاری به بهار دیگر. شبی دیگر هم گذشت و تو نیامدی! امشب با باران شروع شد، خرداد ماه است، بهار به انتهایش نزدیک می شود، آذزخشی آسمان شب را روشن می کند، موسیقی شوپن با پس زمینه امواج دریا، صدای قطرات باران که بر سطح زمین برخورد می کنند، همه اینها در اتاق من اتقاق می افتد، در درون من اما چیز دیگری جاریست . انسان حیوانی اتوپیست بود؟ من اینجا چه می کنم؟ رویا یا واقعیت، کدام را می پسندی؟ همه در راه تباهی ناگزیریم؟ از تنهایی خسته شدم، هر چقدر علم پیشرفت کرد و تکنولوژی علوم ارتباطات، نواوری های بیشتری عرضه کرد، آدمها تنها تر شدند و فاصله های بینشان عمیق تر! چرا دوستت دارم برایم واژه غریبیست؟ چرا تجربه زیستی من در مورد عشق و حتی از خود عشق تهی بود؟ مگر نه اینکه همیشه با خود زمزمه می کنم که: بجز از عشق که اسباب سر افراری بود، هر چه کردیم در این دور همه بازی بود….. و همچنان مبهوت در میان تصاویر، نوشته ها، خیالات و البته واقعیات به دنبال مفهومی می گردم که از آغاز تاریخ جوابی برایش داده نشده. براستی عشق چیست؟ من کیستم؟ به کدام سمت میروم؟ میروم یا کسی، به سویی می کشاندم؟ بوی خاک نم خورده اتاق را پر کرده و صدای امواج دریا ذهنم را. با عشق یا بی عشق، زندگی ادامه دارد اما با کیفیت زندگی چه باید کرد؟ پس سلام بر تو ای عشق، که واقعا ...............همه بهانه از توست.
04 June 2007
تا به کی؟
تا به کی باید رفت،از دیاری به دیاری، از شهری به شهری، نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دگر. کاش منو تو آن دو پرستو بودیم که همه عمر گذر می کردیم از بهاری به بهار دیگر. شبی دیگر هم گذشت و تو نیامدی! امشب با باران شروع شد، خرداد ماه است، بهار به انتهایش نزدیک می شود، آذزخشی آسمان شب را روشن می کند، موسیقی شوپن با پس زمینه امواج دریا، صدای قطرات باران که بر سطح زمین برخورد می کنند، همه اینها در اتاق من اتقاق می افتد، در درون من اما چیز دیگری جاریست . انسان حیوانی اتوپیست بود؟ من اینجا چه می کنم؟ رویا یا واقعیت، کدام را می پسندی؟ همه در راه تباهی ناگزیریم؟ از تنهایی خسته شدم، هر چقدر علم پیشرفت کرد و تکنولوژی علوم ارتباطات، نواوری های بیشتری عرضه کرد، آدمها تنها تر شدند و فاصله های بینشان عمیق تر! چرا دوستت دارم برایم واژه غریبیست؟ چرا تجربه زیستی من در مورد عشق و حتی از خود عشق تهی بود؟ مگر نه اینکه همیشه با خود زمزمه می کنم که: بجز از عشق که اسباب سر افراری بود، هر چه کردیم در این دور همه بازی بود….. و همچنان مبهوت در میان تصاویر، نوشته ها، خیالات و البته واقعیات به دنبال مفهومی می گردم که از آغاز تاریخ جوابی برایش داده نشده. براستی عشق چیست؟ من کیستم؟ به کدام سمت میروم؟ میروم یا کسی، به سویی می کشاندم؟ بوی خاک نم خورده اتاق را پر کرده و صدای امواج دریا ذهنم را. با عشق یا بی عشق، زندگی ادامه دارد اما با کیفیت زندگی چه باید کرد؟ پس سلام بر تو ای عشق، که واقعا ...............همه بهانه از توست.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment