باز هم شب از نیمه گذشته. مسواک می زنم تا دندان هایم را سالم نگه دارم،فکر می کنم تا مغزم را آماده نگه دارم، سیگار می کشم تا قلبم را اما از کار باز دارم.همه ما تاریخ انقضا داریم، روابط ما نیز منقضی می شود، زمانی که دیگر حرفی برای گفتن نداری تاریخ انقضایت فرا رسیده است، آن زمان است که تو را دور می اندازند. واقعیت گزنده است،ولی بهتر است دور بیندازی تا دورت بیاندازند، اما افسوس که سرانجام هر دو یکی است، فرجام کار رفتن است. سالهاست که دیگر از امدن کسی به شوق نمی ایم و از رفتن کسی غمگین. سفر جزیی از زندگیست، ما نیز مسافر آنیم. عده ای زندگی یکجا نشینی را انتخاب می کنند و باقی عمر را با همسفری در گوشه ای به پایان می رسانند. دیگری زندگی کوچ نشینی را در پی می گیرد، تمام عمر را از دیاری به دیاری و از سرزمینی به سرزمین دیگر را می پیماید و سرانجام در پای درختی کهنسال شاید زندگی را به پایان می رساند، تنیجه در آخر شاید یکی باشد و تفاوت تنها در انتخاب راه، اما او که کوچ نشین است قلبش را به همه سهیم می شود، در این سفر است که همسفری گوشه ای از قلبش را به یادگار بر می دارد و مسافری دیگر گوشه ای دیگر از آنرا ، همسفری تکه ای دیگر را و سرانجام جز توده ای ریش برایش باقی نمی ماند، پس تفاوت اساسی در زندگی کوچ نشینی و یکجا نشینی داشتن عضوی بنام قلب در َپایان راه است
دستم روی رادیو می لغزد، آهنگی ار فرهاد، آوار. ساعت 1:38 بامداد هشتم اردیبهشت سال 1386

No comments:
Post a Comment