
آسمان این سقف کوتاه
باز هم شب از نیمه گذشته، رگبار پاییزی تازه باریدن گرفته، نسیمی خنک از لابه لای پرده می گذرد. من با یاد توام، گرچه بیاد ندارم تو را.هر چه در ذهن به گذشته برمی گردم به خاطره ای از تو برخورد نمی کنم! شاید حاصل یک رویائی! شاید هم اصلا نبوده ای، بهر حال بیاد ندارم تو را
به دوستی می گفتم که سالهاست دیگر از باریدن باران به شوق نمی آیم و بوی خاک نم خورده دیگر مرا به پرسه های شبانه نمی کشاند.حال دیگر آسمان ابری و قطره های باران چیزی جز دلتنگی و بی حوصلگی برایم نداشت
از آنسوی سیم صدائی آشنا با من حرف می زند، همه احساسش را با طنین صدایش نثارم می کند و من را ناخواگاه ساعتها در خلاء فلاش بکی تنها فرو می برد
از دامنه زاگرس تا کوهپایه های البرز آسمان سراسر خاکستری بود، حال دیگر میدانم که چرا همه جا آسمان همین رنگ است: خاکستری، خاکستری، خاکستری
باز هم شب از نیمه گذشته، رگبار پاییزی تازه باریدن گرفته، نسیمی خنک از لابه لای پرده می گذرد. من با یاد توام، گرچه بیاد ندارم تو را.هر چه در ذهن به گذشته برمی گردم به خاطره ای از تو برخورد نمی کنم! شاید حاصل یک رویائی! شاید هم اصلا نبوده ای، بهر حال بیاد ندارم تو را
به دوستی می گفتم که سالهاست دیگر از باریدن باران به شوق نمی آیم و بوی خاک نم خورده دیگر مرا به پرسه های شبانه نمی کشاند.حال دیگر آسمان ابری و قطره های باران چیزی جز دلتنگی و بی حوصلگی برایم نداشت
از آنسوی سیم صدائی آشنا با من حرف می زند، همه احساسش را با طنین صدایش نثارم می کند و من را ناخواگاه ساعتها در خلاء فلاش بکی تنها فرو می برد
از دامنه زاگرس تا کوهپایه های البرز آسمان سراسر خاکستری بود، حال دیگر میدانم که چرا همه جا آسمان همین رنگ است: خاکستری، خاکستری، خاکستری
1 comment:
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده، رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت داشتم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت داشتم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
Post a Comment