06 August 2006

اسب شب






هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه
تمام شب را در پی خود تا نهایت سپیده گشت، افسوس جز سه قطعه عکس قدیمی و تعدادی برگ خشک شده خرمالو چیزی نیافت. تنها چیزی که موفق به کشف آن شد این بود که، مردی که در روز پر از افکار آوانگارد همراه با غرور و دغدغه های فلسفی و عقلی بود در شب لبریز از تنهائی در کنج اتاقش بی ادعا می نشست و به صدای شیهه اسبی در سرش گوش می سپرد و گاهی چیزی شبیه این زمزمه می کرد: شب حزین و مه غمین و ره دراز. بدینسان چای لیمو شبش را با طراوت می کرد و عطر چوب سوخته سدروس ذهنش را

1 comment:

Anonymous said...

وقتي اين متنو خوندم ياد چاي با ليمو و زردآلو خوردنتون افتادم خيلي دلم براتون تنگ شده. خيلي زياد.

آنكه در تنهاتين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت ، كاش در تنهاترين تنهايش تنها كسش تنهاي تنهايش نهد.