
ساده ترین پیچیده ترین است و پیچیده ترین ساده ترین. آنچه باید نقطه آغاز می بود نتیجه ای رمز آلود شده است و آنچه می بایست نتیجه ای خردمندانه باشد به نقطه ای رمز آلود تبدیل شده است.
سالها بود که آخر هفته برای ساعتی به آنجا می رفت. قهوه خانه ای در کنارجاده ای خارج از شهر، که اطرافش را باغ های میوه فرا گرفته بود. مثل همیشه پیر مرد که گوش های سنگینی داشت بدون توجه به حرفهای او استکانی چای می آورد، و بعد روی سکوی کنار در دراز می کشید و چرت می زد. گهگاه گربه ی پیرمرد بود که او را به خود می آورد؛ خودش را دائم به پاهای او میمالید گاهی هم اتفاق می افتاد که از صدای تبر پیرمرد که مشغول شکستن هیزم برای بخاریش بود به خود می آمد. سیگاری روشن می کرد و به سرخی چوبهای بخاری نگاه می کرد، به سگ پیری که گوشهایش کر بود و در کنار بخاری دراز کشیده بود. گاهی چشمش را باز می کرد تا به گربه که با دمش بازی می کرد زهر چشمی نشان دهد. پیر مرد که خوابیده بود! پس می رفت تا قلیانی برای خود چاق کند، همیشه وقتی می خواست با انبر ذغال از بخاری بیاورد دستهایش از شدت گرما می سوخت. شاید آن روزها خلوت ترین جای دنیا برای او آنجا بود و یا شاید هم از مصاحبت با سگها و گربه ها بیشتر لذت می برد تا با آن مردم مدعی. گهگاه با پسر پیرمرد به باغ می رفت ، با هم در مورد درختان صحبت می کردند، یا آنها را هرس می کردند و گاهی در اوایل تابستان آنها را پیوند می زدند. از درختان عکس می گرفت از سگها ، گلها و زنبورها. اما اکنون زمستان بود و گرمای بخاری سخت او را کرخت کرده بود. در اندیشه ای دور غرق شده بود
No comments:
Post a Comment