خواب در بیدار
مرد بی آرزو با خود می اندیشد تا کجا باید رفت، با این همه حسرت چه باید کرد. چگونه باید به تقدیر ایمان می آورد وقتی آنرا قبول نداشت، چرا باید آنجا می ماند وقتی آن طلسم، آن نفرت باستانی سراسر وجودش را فرا گرفته بود. و همچنان صدای فرهاد بود که طنین انداز بود: کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوههای پر برف قفقاز خود را سرگرم کند، یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند، یا برهنه دربرف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد. نه، هیچکس، هیچکس را یارای چنان خاطره ای نیست.
افسوس که مرد بی آرزو خسته تر از آن بود که بخاطر آورد لحظات کوتاه اما شیرین گذشته را، زنها و عشق های زندگیش را، که البته چندان زیاد نبودند، سفرها و آدمها و جاده هائی که دوستشان داشت و حتی سرزمینی که از آن آویزان بود. دریغا که در فاصله خواب و بیدار هم ندید آنچه را که میبایست. و مرد بی آرزو در حسرت تکه رویائی حتی در .......... مرد قصه گو نگاهی به مرد بی آرزو انداخت، آرام در کنج مبل خوابیده بود، شاید رویای ندیده اش را می دید
02 April 2006
خواب در بیدار
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

2 comments:
azat mamnoonam mooshekafaneh be besiary az konesh ha va taneshhaye ejtemae bimare an mardom pardakhti. mamnoonam
az khoondaneshoon khaili lezat bordam.
ba arezooye movafaghiyat
dar panahe hagh
Post a Comment