10 January 2012

بی در کجا

از نظر من هیچ چیزی دردناک تر از "آوارگـــــــــــــــی" ها زندگی مرا رقم نزده است: آوارگی از کشوری به کشوری دیگر، از شهری به شهر دیگر، از سکونتگاهی به سکونتگاه دیگر، از زبانی به زبان دیگر، از محیطی به محیط دیگر، از کویی به کوی دیگر، که در همه این سال ها نگذاشته اند جایی قرار بگیرم. در عین حال نیز غبطه می خورم به کسانی که مانده و به سفر نیامده اند، کسانی که در بازگشت می بینمشان، کسانی چهره هاشان به علت اختلال یا به علت چیزی که به ظاهر تحرک اجباری است افسرده نشده است، کسانی که با خانواده هایشان خوش اند، خود را لای بارانی و کت و شلوار راحت پیچیده اند.
چیزی در جای خالی به سفر رفتگان و عدم حضور آن ها هست، به علاوه ی آن حس حاد و قابل پیش بینی سفر است که شما را از همه کسانی که می شناسید دور می کند... همه ی اینها سبب می شود ضرورت رفتن را حس کنید. اما در همه ی موارد، تـــــــــــــــرس بزرگ این است که عزیـــــــــــــــمت به مفـــــــــــــــهوم به خود رهـــــــــــــــا شدن و متـــــــــــــــروک ماندن بدل شود، حتی وقتی این شما هستید که انتخاب می کنید در رفتن را!

No comments: