چشمان میشی ام را .....مردی خورد که صبح هابه جاده می زد و شب هنگام خسته به خانه باز می گشت ! زبان سرخم را .... مرد دیگری خورد که بنگاه املاک داشت و زبان صاحب خانه ها را خوب می دانست ! دلم را .... افسوس...شاعری خورد که عاشق بود و شب ها از صدای جیرجیرک ها الهام می گرفت وشعر می سرود ...
No comments:
Post a Comment