08 June 2010

Home town






زندگی سراسر تضاد وتناقض است. یادم می آید که چه بسیار با هم بر بام شهرمان می نشستیم، سیگاری می کشیدیم و گپ می زدیم. حتی یادم می آید که بارها با هم می گفتیم: کی میشه دیگه این منظره رو نبینیم! کی میشه که بریم، از این شهر، از این کشور! حال دیگر ماه ها و سال ها از آن روزها گذشته است، هر کدام در سویی از جهت های زمینیم و من تنها با تکه عکسی از روزگار گذشته دل خوش می دارم و با خود می اندیشم که کاش می شد آن منظره را دوباره مثل قدیم با هم تماشا کنیم، اما افسوس که دیگر نه آن روزها تکرار می شوند ونه دیگر احساس و دریافت های گذشته پا می گیرند. دریغ که دیگر نه وطن، وطن بود و نه شهرکودکی های من، شهر رویاها

1 comment:

amir said...

are bat movafegham zendegi hamine dige