باز هم شب از نیمه گذشته، تو در اتاق بغلی خوابیده ای (شاید)، من نیز در تختی عاریه ای. تنها سه یا چهار متر، همهی فاصلهی بین من و تو. فاصلهی کمی به نظر میرسید! گفتی: شاید پاسی از شب که گذشت، وقتی دیگران همه در خواب بودند، به خلوتت بیایم، من هم منتظر ماندم. ساعت نزدیک 1 بامداد است، تو نیامدهای. کم کم خواب بر چشمهایم چیره می شود و پلکهایم سنگین، به پهلو، رو به دیوار میغلتم. در این لحظه آرزو میکردم با لمس انگشتان تو بر شانههایم از خواب برخیزم. ساعت 1:30 دقیقه بامداد است. تو هنوز نیامده ای، با خود میگویم ممکن است خوابیده باشد؟! در جایی که می داند این آخرین لحظههاست و شاید تا همیشه یکدیگر را نبینیم. ساعت 2 بامداد است، بی حوصله چراغ را خاموش می کنم. ساعت 3 بامداد است، تو هنوز هم نیامدهای. صدای خرخر بقیه را میشنوم. دیگر یقین میکنم که نمی آیی. میاندیشم فاصلهی بین من و تو تنها یک در و یک دیوار تیغهای است، حداکثر 3 یا 4 متر فاصله. تو هنوز هم نیامدهای. ساعت 5 صبح است، تصمیم میگیرم که بخوابم. ساعت 6 صبح است. تازه به خواب رفتهام که با صدای گوشخراش اذان مسجد محل، چرتم پاره میشود. سردرد دارم. کمی به خاطرهی دیشب فکر میکنم. تو هنوز هم نیامدهای! از تخت بر میخیزم، شانه ندارم، با انگشت موهایم را مرتب میکنم و لباس هایم را می پوشم. ساعت 7 بامداد است. از خانه که می خواهم خارج شوم تو خواب آلوده از بسترت بر میخیری، میگویی که دیشب خسته بودی و خوابت برده است. میگویم خدا حافظ و بیرون میروم. در راه سعی می کنم تا به آهستگی همه چیز را به دست فراموشی بسپارم. خوشبختانه و یا بددختانه، وقتی به نبود کسی عادت می کنی، برای سال ها، دیگر آمدن و یا رفتنش چندان غیرمترقبه و یا آزار دهنده نیست. چرا که تنها در حاشیهی خاطرهها، در لبهی دیروز و امروز قرار گرفته است. آیا تو تنها حاشیهای بودی از دل گذشته ؟ آیا من نیز به حاشیهای برای تو تبدیل شده بودم؟ ترجیح میدهم تا به اینها نیاندیشم. مقداری اقاقی روی میزم هست، عصر از درخت همسایه چیده بودم. مشتم را ازگل های اقاقی پر می کنم و تا جایی که امکان دارد، ششهایم را از عطر اقاقیها آکنده میکنم. فصل دیگری در راه است
14 April 2010
MARGIN
باز هم شب از نیمه گذشته، تو در اتاق بغلی خوابیده ای (شاید)، من نیز در تختی عاریه ای. تنها سه یا چهار متر، همهی فاصلهی بین من و تو. فاصلهی کمی به نظر میرسید! گفتی: شاید پاسی از شب که گذشت، وقتی دیگران همه در خواب بودند، به خلوتت بیایم، من هم منتظر ماندم. ساعت نزدیک 1 بامداد است، تو نیامدهای. کم کم خواب بر چشمهایم چیره می شود و پلکهایم سنگین، به پهلو، رو به دیوار میغلتم. در این لحظه آرزو میکردم با لمس انگشتان تو بر شانههایم از خواب برخیزم. ساعت 1:30 دقیقه بامداد است. تو هنوز نیامده ای، با خود میگویم ممکن است خوابیده باشد؟! در جایی که می داند این آخرین لحظههاست و شاید تا همیشه یکدیگر را نبینیم. ساعت 2 بامداد است، بی حوصله چراغ را خاموش می کنم. ساعت 3 بامداد است، تو هنوز هم نیامدهای. صدای خرخر بقیه را میشنوم. دیگر یقین میکنم که نمی آیی. میاندیشم فاصلهی بین من و تو تنها یک در و یک دیوار تیغهای است، حداکثر 3 یا 4 متر فاصله. تو هنوز هم نیامدهای. ساعت 5 صبح است، تصمیم میگیرم که بخوابم. ساعت 6 صبح است. تازه به خواب رفتهام که با صدای گوشخراش اذان مسجد محل، چرتم پاره میشود. سردرد دارم. کمی به خاطرهی دیشب فکر میکنم. تو هنوز هم نیامدهای! از تخت بر میخیزم، شانه ندارم، با انگشت موهایم را مرتب میکنم و لباس هایم را می پوشم. ساعت 7 بامداد است. از خانه که می خواهم خارج شوم تو خواب آلوده از بسترت بر میخیری، میگویی که دیشب خسته بودی و خوابت برده است. میگویم خدا حافظ و بیرون میروم. در راه سعی می کنم تا به آهستگی همه چیز را به دست فراموشی بسپارم. خوشبختانه و یا بددختانه، وقتی به نبود کسی عادت می کنی، برای سال ها، دیگر آمدن و یا رفتنش چندان غیرمترقبه و یا آزار دهنده نیست. چرا که تنها در حاشیهی خاطرهها، در لبهی دیروز و امروز قرار گرفته است. آیا تو تنها حاشیهای بودی از دل گذشته ؟ آیا من نیز به حاشیهای برای تو تبدیل شده بودم؟ ترجیح میدهم تا به اینها نیاندیشم. مقداری اقاقی روی میزم هست، عصر از درخت همسایه چیده بودم. مشتم را ازگل های اقاقی پر می کنم و تا جایی که امکان دارد، ششهایم را از عطر اقاقیها آکنده میکنم. فصل دیگری در راه است
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment