
زن گفت: از وقتی با تو آشنا شدم، نمی دونم چرا ... هیچی نمی تونم بنویسم، آیا حرف هایش به انتها رسیده بود؟ و مرد در این هنگام به خود آمد، او نیز مدت ها بود که چیزی ننوشته بود. او نیز از هنگامی که با او آشنا شده بود چیز زیادی برای گفتن نداشت و فقط گاه و بی گاه عکسی می گرفت. آیا همه ی نوشته های آنها از سر دلتنگی و تنهایی بود. به نظر می رسید که آن دو بزرگترین انگیزه برای نوشتن یعنی تنهایی را از دست داده بودند. اما مرد در نیمه شبی پاییزی تلاش کرد تا این گمانه را که تنهایی سبب ساز نوشتنش می شده بطور قاطع رد کند و این شد که هر چند شتاب زده و بسیار ساده، چیزی نوشت. چیزی به سادگی و پیچیدگی عشق
2 comments:
mersy ke mano to neveshtehat rah dady
باغ خشک ارزو
قفلی بر درش،
ساکنم ...
بی رنگ ...
خاموش....
زانوانم خمیده از رنج
و فضا بلعیده تنهاییم را در تنهاییش
Post a Comment