06 September 2009

this moments

اين لحظه ها که می گذرد، نیمه راه بیست هشت سالگی من است، لحظاتی که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهند شد. همان لحظاتی که چند دهه‌ی دیگر هم نسل هایم غبطه اش را می خورند. این لحظه ها که می گذرد تنها می خوانم، زندگی را و تو را، تنهایی را و تجربه را، می خوانم خط بدخت روزگار را (همیشه فکر می کردم خط من بد است)! این لحظه ها که می گذرد جدال امید و ناامیدیست، جدال روشنایی و تاریکی. امشب در راه به این می اندیشیدم که: قوانین عجیبی بر این سیاره حکم فرماست، هر چیزی را که به دست می آوریم به قیمت از دست رفتن چیز دیگری حاصل می شود. چیزهایی که بعضی اوقات بسیار ارزشمند نیز هستند! و در این حین به این می اندیشم که چه چیز را در زندگی به دست آوردم که به قیمت از دست رفتن تو تمام شد! از انتظار، از گذر عقربکها بیزارم. ترجیح می دهم که لحظات را در بیخبری خود خاسته بسر برم، لحظات و شبها را در مستی ثانیه ها طی می کنم در قطران الکل ... حس تنهایی حتی در بین هزاران دیگر. این لحظه ها که می گذرد می اندیشم، می اندیشم و تلاش می کنم تا سرانجام تصویری شفاف از زندگی را در ناخوداگاه ذهنم نقش کنم. همیشه تصاویر زندگی را مبهم، گنگ و ناواضح دیده ام. بیاد دارم که همیشه می گفتی: دلتنگی های آدمی را سرانجام روزی باد با خود خواهد برد! پس چرا با این همه نسیم و باد که از جانب شرق و غرب، شمال و جنوب می وزند، دلتنگی هایم همچنان سرجایشان محکم چسبیده اند، رهایم نمی کنند

No comments: