صبح زود با صدای غار غار کلاغ ها از خواب بیدار می شوم، چشم هایم را که باز می کنم از فرط بیخوابی، اشک با فشار در آن می جهد. پنجره را باز می کنم تا هوا در اتاق جریان پیدا کند. دارد برف می بارد. ناخودآگاه به بیاد تو می افتم که می گفتی: "یه روز که آسمون پر از ابر بود و شایدم یک کم برف، میریم تو خیابون و تا خود شب پرسه می زنیم". حالا دیگر ساعتی گذشته است. بعد از ظهر است. عرض خیابان را می پیمایم. دختر بچه ای اشک آلود به طرفم می آید و خودش را در پالتویم می پیچید. می گوید: ازم دستمال می خری؟ در پیاده رو کارگران مشغول کارند، سنگ فرش ها را از جا می کنند تا موازائیک های جدید را کار بگذارند. بناچار به خیابان رو می آورم. تا چشم کار می کند ماشین است و ترافیک. خسته ام . ترجیح می دهم باقی مسیر را با ماشین طی کنم. سوار ماشین که می شوم، دختری در کنارم نشسته است. چشم هایش گریان است. دقایقی که می گذرد بغض امانش نمی دهد؛ زیر گریه میزند و به راننده می گوید که می خواهد پیاده شود. مسیر زرتشت به بالاست. از دور می بینمت. پیچیده در شالی آبی سلام می گویی. دستم را نمی گیری تنها سلام می گویی. در راه سعی می کنم که خوشحال باشم تا تو فکر کنی که همه چیز خوب است. سر به هوا، در ابرها خیره می شوی از درختانی که با آنان دوست هستی می گویی. از آسمان ابری و روباهی که اهلی نشده. من اما در تمامی راه، علیرغم ظاهرم چنان بی تابم که ... عجیب است که هر چه تو از آسمان می گویی من بیشتر به یاد شعری می افتم که: و آسمان سرپناهی که بر آن بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی. اینها را به تو نمی گویم... دیگر خورشید رفته، در خیابان قدم می زنیم و من از غذاهای لذیذ برایت می گویم! دست هایت را که به من می دهی، ... از تو می پرسم: به فرنگی آرامش چی میشه؟ تو می گویی: tranquillity. ساعت دو و نیم بامداد جمعه است. سیگاری روشن می کنم. اهنگی قدیمی را گوش می کنم: رودخانه ای از اشک. تو گویی همه عمر ما در ساحل این رودخانه گذشته است. قایقی باید ساخت
22 January 2009
رودخانه ای از اشک
صبح زود با صدای غار غار کلاغ ها از خواب بیدار می شوم، چشم هایم را که باز می کنم از فرط بیخوابی، اشک با فشار در آن می جهد. پنجره را باز می کنم تا هوا در اتاق جریان پیدا کند. دارد برف می بارد. ناخودآگاه به بیاد تو می افتم که می گفتی: "یه روز که آسمون پر از ابر بود و شایدم یک کم برف، میریم تو خیابون و تا خود شب پرسه می زنیم". حالا دیگر ساعتی گذشته است. بعد از ظهر است. عرض خیابان را می پیمایم. دختر بچه ای اشک آلود به طرفم می آید و خودش را در پالتویم می پیچید. می گوید: ازم دستمال می خری؟ در پیاده رو کارگران مشغول کارند، سنگ فرش ها را از جا می کنند تا موازائیک های جدید را کار بگذارند. بناچار به خیابان رو می آورم. تا چشم کار می کند ماشین است و ترافیک. خسته ام . ترجیح می دهم باقی مسیر را با ماشین طی کنم. سوار ماشین که می شوم، دختری در کنارم نشسته است. چشم هایش گریان است. دقایقی که می گذرد بغض امانش نمی دهد؛ زیر گریه میزند و به راننده می گوید که می خواهد پیاده شود. مسیر زرتشت به بالاست. از دور می بینمت. پیچیده در شالی آبی سلام می گویی. دستم را نمی گیری تنها سلام می گویی. در راه سعی می کنم که خوشحال باشم تا تو فکر کنی که همه چیز خوب است. سر به هوا، در ابرها خیره می شوی از درختانی که با آنان دوست هستی می گویی. از آسمان ابری و روباهی که اهلی نشده. من اما در تمامی راه، علیرغم ظاهرم چنان بی تابم که ... عجیب است که هر چه تو از آسمان می گویی من بیشتر به یاد شعری می افتم که: و آسمان سرپناهی که بر آن بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی. اینها را به تو نمی گویم... دیگر خورشید رفته، در خیابان قدم می زنیم و من از غذاهای لذیذ برایت می گویم! دست هایت را که به من می دهی، ... از تو می پرسم: به فرنگی آرامش چی میشه؟ تو می گویی: tranquillity. ساعت دو و نیم بامداد جمعه است. سیگاری روشن می کنم. اهنگی قدیمی را گوش می کنم: رودخانه ای از اشک. تو گویی همه عمر ما در ساحل این رودخانه گذشته است. قایقی باید ساخت
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment