
کاناپه روبه دریا، غروب خورشید همراه با صدای پیانو مرد همسایه، نخی سیگار به همراه چای لیمو. همه چیز رویایست. سگ همسایه هم با من دوست صمیمی شده، هر وقت به پایین نگاه می کنم دمش را تکان می دهد و برایم روی دو پایش بلند می شود. صدای امواج دریا و گاه گاهی خیالی دور. به کسی گفتم در این چند سال بس که از جایی به جایی و از دیاری به دیاری درنوسان بوده ام دیگر هیچ جا برایم معنای خانه را نمی دهد، حتی گاه و بیگاه که در خانه پدری هستم هم احساس می کنم که همه چیز موقتیست و باید ساعتی دیگر رهسپار شوم. همه چیز معنای اجالتا گرفته. گرچه روی دیگر سکه آن است که احساس می کنم همه جا خانه من است و دیگر احساس غریب بودن را با خود یدک نمی کشم اما حقیقت آن است که نقطه ای به اسم خانه دیگر برایم معنا ندارد. هر جایی می توانست برایم خانه باشد اما اجالتا. و چنین است که سال هاست لحظه های زندگی من، رویاها و کابوس هایش، و تقریبا همه چیز آن تبدیل گشته است به اجالتا، حتی عشق و مرگ نیز که برایم معنای ابدی و قطعی داشت نیز اجالتا شده، خدا و تو نیز که جای خود دارید. کوتاه سخن کنم که زندگی هم لحظه ایست، کوتاه، کوتاه تر از آن که حتی بگویی اجالتا
2 comments:
دلم برای تو تنگ است و دوردست... ای که همیشه در دوردست دستان من مسکن داری... آدمی را دو بال بی کنایه رویا به هرکجای ناکجای آرامش می برد، اما افسوس که رویاها نیز کنایه ای از سفاهت شده اند...در شهر مردگان ای دوست، معابر مقابری برای رویاهاست...
تنها خوری عجالتا هم بدنبال داره !!
Post a Comment