نه من تغییر کرده بودم و نه تو! من همچنان در نوسان لحظات بودم و تو به دنبال پری کوچک دریاها. حتی حلقه آبی رنگت هم همچنان پس از سالها همانجا در انگشت سبابه ات بود. دیدی که موهای من هم چندان کم پشت نشده بود! جالب بود که نه من آنچنان تغییر کرده بودم و نه تو آنچنان. بهرحال چهار سال باید زمان درازی باشد، نه؟ هنگامی که از پشت شیشه ها، دست هایمان را به نشانه بدرود تکان می دادیم، به این می اندیشیدم که چه چیز باعث شده که در این لحظه من در این مکان باشم. با شناختی که از خود داشتم من در این لحظه مطمئنا نباید این جا بود! من مرد فراموش کاری بودم! چه رسد به این که خاطره ای را چهار سال تاب آورم! از گیت که خارج شدی من نیز به راه افتادم، سر راه نخی سیگار و بعد صفوف طولانی ماشین و دود و بارشی نه چندان دلچسب از باران و برف. امروز اول دی ماه است، من حرف لحظه ها را نمی فهمم و راز فصل ها را نمی دانم، حتی نمی دانم کجا می توان به آرامش اشارتی کرد! مثل اینکه من هم دارم کم کم بزرگ می شم! دیگر چندان گذار فصل ها مرا به شوق نمی آورد، امسال تنها یک بارآنرا احساس کردم آنهم با پیامکی از تو ، یک باردیگر هم با عکسی از یک پیچک خزان کرده در میان سیم ها.باز هم باید با دریغی تمام کنم که در تمامی آن لحظات به تمامی، عضلات فک و ماهیچه های دهانم مرا به سوی لبان تو می کشید ولی افسوس که در فرودگاهی شلوغ و خدایی که تنها از آن مسلمین است، بوسیدن گناهیست بس نابخشودنی، حال که هفتصد کیلومتر دور تر رفته ای دیگر
No comments:
Post a Comment